|
به انتظار تو باید ایستاد! | ||
|
اینکه با خودم قرار گذاشته بودم مثل شما باشم تنها آرزو نبود ...
اینکه به خودم قول داده بودم بی نشان باشم خیالات نبود ... روی مزار مرا بخوان و برو [ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 ] [ 12:3 ] [ ]
راهش اینست ببخشی نیازاری و دلت دریای محبت باشد راهش اینست خوبی کنی بی آنکه انتظار خوبی داشته باشی راهش اینست هر کسی را آنگونه که هست باور کنی راهش اینست بی بهانه عاشق باشی و عشق بورزی ما راه را گم کرده ایم !!!
[ یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 ] [ 10:14 ] [ ]
از پنجاه میلیون شیعه که در ایران هست ، حداقل ده میلیون نفر الان می توانند دست کم ماهی یک تومان در صندوق خیریه بریزند. اگرکسی بگوید که این مقدار راهم نمی توانم ، دروغ می گوید! آیا با این پولهای ذخیره شده نمی توان گرفتاری های ضروری اهل مملکت را رفع نمود ؟ نمی دانیم از دست خودمان به چه کسی شکایت کنیم ! با این حال به هر کس که بگوییم شما متصدی جمع آوری تبرعات و انفاقات برای محرومین و محتاجان باشید، می گوید: مااز همه محتاج تریم ! بهایی ها که از دین هیچ ندارند جز تعاطف، از راه کمک کردن مردم را به مرامشان دعوت می کنند وقتی می فهمند کسی ضعیف و محتاج است ، از او دستگیری می کنند مثلن به او می گویند در فلان مکان بنشین و سیگار و کبریت بفروش و می آیند و عوض یک ریال یک تومان به او می دهند تا پس از چند روز مستغنی شود. و یا وقتی می دیدند شخصی از هم مذهب های آنها ضعیف است فورا او را در ارداره یا کارخانه ای کاری برای او پیدا می کردند چرا ما تعاطف نداریم ، و این همه با رخاء و گشایش یکدیگر دشمنیم؟!! پ.ن: منبع ورق های آسمانی (پرسش های شما و پاسخ های آیت الله بهجت)
[ یکشنبه هفتم اسفند 1390 ] [ 22:44 ] [ ]
جای خالی شما را برای ما هیچ کس پر نمی کند جای شما فقط برای شماست فقط برای شما...
[ چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 ] [ 22:38 ] [ ]
چشم در راهم، چشم در راهم این زمستان ِ سرد ِبی باران تمام شود چشم در راهم بهارِ پر شکوفه از راه برسد چشم در راهم شاید دلت به حال درختان زنده شده بسوزد و بیایی آخر این درختان وقت زنده شدن انتظار همه ی اتفاق های خوب را می کشند انتظار دیدن شما را و من چشم در راهم این روزها ...
[ یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390 ] [ 16:47 ] [ ]
غم ِ فراق پدر با شادی ِ جانشینی شما آمیخته شده آقا ...می گویند تاج می گذارید بر سر ، می پرسم آقا تاج انتظار ؟ این تاج انتظار است که امروز بر سر ِ شماست ؟ آقای صاحب آقای صبوری و دوری آقای روزهای خوب آقای روزهای تلخ تاج ظهور را کی بر سر می گذارید ؟ دلمان تنگ است ...
[ پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 ] [ 9:13 ] [ ]
گرد یتیمی نشسته بر رخ تان آقا ولی شما غم ِ بزرگتان فرج است !!!
[ سه شنبه یازدهم بهمن 1390 ] [ 19:7 ] [ ]
قصه شده انگار این ماجرای ما و نیامدنت آقا !!!
[ دوشنبه دهم بهمن 1390 ] [ 20:15 ] [ ]
بگذرد این روزگار بار دگر روزگار چون شکر آید خدا چون شکرش آرزوست !!!
[ دوشنبه دهم بهمن 1390 ] [ 19:57 ] [ ]
دریایی تر از این حرفها هستید که کسی را از درگاه برانید و شاید برای همین باشد که شیخ بهایی نتوانست آن حرز را بر سر در ورودی بارگاهتان جای بدهد ...دور مران آقا دور مران از درو راهم بده حتی با کوله باری سنگین از گناه که من دل در گرو شما دارم گرچه جاهلم ... به ظهور که فکر می کنم همیشه به اینجاهای خیالم که می رسم دل توی دلم نیست ، اینجایی که آقا می رود مشهد سلام می دهد و وارد می شود اینجایی که عطر آقای صاحب و آقای هشتم قاطی می شود اینجایی که آقا با گام های آرام پا به آستان ملک پاسبانِ امام ِ رئوف می گذارند اینجایی که وارد می شوند و شاید آهسته درد و دل می کنند به اینجا که می رسم دل توی دلم نیست چه مشهدی بشود مشهد الرضا آنروز !!!
[ سه شنبه چهارم بهمن 1390 ] [ 18:53 ] [ ]
رسم است انگار توی مراسم های ختم و عزاداری وقت ِ احوال پرسی از مصیبت دیده می گوید غم آخرتان باشد ، به درستی و غلطی جمله کاری ندارم فقط می دانم برای شما آقا این جمله را نباید گفت : امشب ، شبِ تب داری است شب مصیبت دیدن شما و نه من و نه هیچ کس دیگر نمی تواند به شما بگوید غم ِ آخرتان باشد که برای خاندان شما غم آخر ندارد انگار. حضرت ِ صبور ، آقای انتظار ، دلتنگ هستید، این روزهای آخر ِ صفر دلتان شکسته است می دانم، اما از ما قبول کن این ذکر مصیبت ها برای غریب های مدینه .
[ شنبه یکم بهمن 1390 ] [ 18:24 ] [ ]
یمن لیبی مصر سوریه افغانستان ...
این اسامی در هر وعده از خبر چند بار گفته می شود تعداد کشته ها و زخمی ها بمب و انفجار تروریستی کشته شدن بچه ها و زنان مظلوم و بی دفاع، بی خانمان شدن فلسطینی ها و ... آنقدر هر روز این خبرها را شنیده ایم که برایمان تکراری شده دیگر ته دلمان خالی نمی شود وقتی گوینده ی خبر با تن صدایی تکان دهنده می گوید باز هم زخمی و کشته در یمن در لیبی در فلسطینی دیگر دلمان نمی سوزد یک جورهایی دلسنگ شده ایم حوصله ی اخبار را نداریم، حوصله نداریم حتی زمانی کوتاه پای درد مردمان بنشینیم و برایشان غصه بخوریم راه کاری هم سراغ نداریم یعنی باورمان شده که هر کسی کار خودش بار خودش آتیش به انبار خودش !!! باور کرده ایم که از دست ما کاری ساخته نیست، خیلی هم که دلمان بخواهد کاری بکنیم سمیناری بپا می کنیم و همایشی می گیریم که البته خودمان هم می دانیم اینها راه درمان نیست و تنها موشکافی درد است ! خیلی هامان باور داریم که ملتها دارند بیدار می شوند و خیلی ها مان هم گمان می کنیم این یک آشوب جهانی است همین می شود که می ترسیم از این شلوغی ها از خبر ها از این ازدحام ها اما فکر که می کنم می بینم ترسیدن برای ما باید بی معنی باشد وقتی ادعای انتظار داریم وقتی مدعی هستیم منتظریم که منجی بیاید و روزی هم این منجی نجاتمان می دهد فکر که می کنم مبینم ترس ما از ایمان ِ ضعیف ماست و از باور های غلطی که در ذهنمان پرورانده ایم فکر که می کنم می بینم اگر ایمان داشتیم به تکیه گاه امنی که داریم اینگونه اسیر استیصال نمی شدیم ! فکر که می کنم می بینم ما فقط ادعا داشتیم !
آقا اصل و نهایت همه چیز در بر شما آشکار است آنچه ما در خط اولش مانده ایم مثنوی هفتاد منی است که شما از بر هستید ، ما در خم کوچه ی اولیم و شما از رازو رمز تمام شهر باخبرید که شما صاحب هستید و مولا ! آقا انتظارم اینست که مارا از این غفلتهای عمدی و سهوی نجات دهید و چشمان آلوده یمان را هم شفای طیب و طاهر عنایت کنید ... انتظار زیادی است برای کسی که هیچ در چنته ندارد و انتظار کمی است مقابل شما آقایی که دست دهنده دارید و کرم و بخششتان مثال زدنی است .
[ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 ] [ 11:58 ] [ ]
توی فیلم شیدایی یه جایی حاج آقا سپاهان با حال استیصال به عروسش می گفت : من حالم واسه تو بده ! آقا من قدرِ حاج آقا سپاهان به استیصال ِ نبودن شما نرسیدم اما این روزا : حالم واسه شما بده !!!
[ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 ] [ 11:57 ] [ ]
سلام به شما آقا شمایی که در تنهایی خودتون به یاد ما هستید شمایی که غمتون غمهای ماست و شادیتون دل شادی ما شمایی که چشم برا مایید ! سلام آقا منم همون که نه در تنهایی و خلوت و نه در شلوغی و ازدحام در هیچ کدوم از این حالات به یاد شما نیستم ! منم همون که یادم رفته صاحب دارم و آقا ! منم همون که گره به کارم خورده و گره گشایی شما رو از یاد بردم و گمان می کنم از دست کسی کاری ساخته نیست !!! من آقا من همون که صبح ها عهد های خواب آلود میخونه همون که جمعه ها دلتنگ نیست همون که بی وفا شده و می ترسه از این صفت کوفیان ! آقا من با همه ی خرابیم با همه ی ویرونیم با همه ی جهل و نادونیم بیتاب اینم که از این حال بد به خال خوب راهی بشم آقا ولی چاره ی این حالِ خراب من کتابهای روانشناسی نیست ، راهکار من توی هیچ کتابی نوشته نشده و هیچ کس هم نتونسته با این راه های کوتاه کسی رو به مقصد برسونه خوشبختی توی صد جمله و از حال بد به حال خوب و یافتن اعتماد به نفس و این حرفها راهکار ی نیست که بدرد منو امثال من بخوره ، با همه ی جهلم به سمت و سوی شما میام که خودتون راهگشای من باشید آقا مرا دریاب ....
[ دوشنبه بیست و ششم دی 1390 ] [ 20:24 ] [ ]
حضرت آیت الله بهجت رضوان الله علیه چه مصائبی بر امام زمان (عج) که مالک همه کره زمین است و تمام امور به دست او انجام می گردد، وارد می شود و آن حضرت در چه حالی است و ما در چه حالی؟ منبع: طهورا
[ شنبه بیست و چهارم دی 1390 ] [ 20:34 ] [ ]
گفت فرض کنید یک چیز مهم را گم کرده اید اصلن فرض کنید سند خانه یتان را گم کرده اید چطور بدنبالش می گردید؟ چطور درمانده می شوید چطور درگیر فکرش می شوید و یک آن هم از فکرش بیرون نمی آیید چطور نگرانید ... حالا ما سند امامتمان را گم کره ایم جا ندارد که بدنبالش باشیم ؟ جا ندارد درمانده شویم ؟ جا ندارد از فکرش بیرون نرویم ؟ جا ندارد نگران باشیم ؟ جا ندارد؟؟؟... [ جمعه بیست و سوم دی 1390 ] [ 11:13 ] [ ]
یک جایی هست توی فیلم خداحافظ رفیق جایی که شهیدی می آید وبه زنش سر می زند و جالب اینجاست که تنها همسر این شهید قادر به دیدن اوست می ایستد با شوهرش حرف می زند و بعد هم می رود البته دیگران نام این رفتار زن را دیوانگی گذاشته اند ولی زن دنیای دارد با این دیدار ! همیشه اینجای فیلم پیش خودم می گویم نکند ما هم مثل اطرافیان زن بشویم و گمان کنیم آنها که ندیده ها را می بینند دیوانه اند ؟؟؟؟
جماعت یه دنیا فرق ِ بین دیدن و شنیدن برید از اونا بپرسید که شنیده هارو دیدن
[ سه شنبه بیستم دی 1390 ] [ 11:3 ] [ ]
اين روزها ديده نشدن را تجربه مي كنم باور كن حس غريبي است اينكه باشي و تورا نبينند شما چه صبورید آقا !
[ دوشنبه نوزدهم دی 1390 ] [ 16:4 ] [ ]
مارا ببخش که دوری تو پیرمان نکرد
[ دوشنبه نوزدهم دی 1390 ] [ 15:58 ] [ ]
داشتم زندگی نامه ی ابوالحسن اصفهانی را می خواندم همان کسی که نایب شما بود همان کسی که هیچ کس تا وقت مرگش نمی دانست که کیست و خب رسمش هم همین است همین که اسرار حق را به هر که آموختند مُهر کردند و لبانش دوختند برای همین است که تا وقتی ابوالحسن اصفهانی زنده بود کسی نمی دانست که ایشان چه مقامی دارند خلاصه آقا در همین حینِ خواندن ِ زندگی نامه ی شان دیدم که کسی از علما خواسته شما را زیارت کند راه می پرسد و عمل می کند در بیابانی چشم براه شما می شود اما وقتی شما حضور پیدا می کنید و می گویید بله با من چکار داشتید آن عالم می گوید نه جناب من با یک بزرگی کار دارم با شما کاری ندارم این حال همه ی ماست این روزها. شما هستید همواره همیشه در کنار ما ولی ما انگار که قرار است معجزه ای یا اتفاق بزرگی رخ بدهد داریم انتظار می کشیم، می دانم آقا این رسم ِ انتظار کشیدن نیست که در اصل شما منتظر مایی منتظرید ما برگردیم شما را ببنیم و مدد بگیریم ، و چقدر تلخ است این ندانم کاری های ما! * عنوان نام کتابی است از یحیی صالح نیا
[ دوشنبه نوزدهم دی 1390 ] [ 11:1 ] [ ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||